مساله سلمان و ابوذر

سلام

توی این پست می خوام به ادامه سوال دوست عزیز و ارجمندم جناب آقای م.عروج مبنی بر دلایل اختلاف میان ابوذر و سلمان آنهم با این شدت که پیامبر اکرم(ص) فرمودند، بپردازم که امیدوارم با این بضاعت کمی که حقیر دارم تونسته باشم از پسش بر اومده باشم.

اجازه بدید که حرفم رو با این حدیث از پیامبر اکرم(ص) شروع کنم که "ان فی اختلاف علماء امتی رحمه"(اختلاف میان بزرگان امت من رحمت است). تضاد در زندگی بشری عمل هر حرکت و تکاملی است(قانون تضاد در جامعه شناسی) در جامعه ایی که تضاد و برخورد وجود نداشته باشد آن جامعه دچار جماد و عقب ماندگی می شه البته توجه داشته باشید تضاد و ضدیت بین علمان و صاحبان فکر و نه عوام و امیان. اساسا وحدت در تفکر محکوم است تصور کنید در یک جامعه همه افراد آن باهم هم عقیده و از لحاظ فکری هم جهت باشند! خوب در این جامعه دیگر چه نیازی به فکر کردن و اندیشیدن هست کافیه که یه نفر فکر کنه و به هر نتیجه ایی که رسید بقیه هم اطاعت کنند! مثل دوره قرون وسطی در اروپا که در آن فقط پاپ فکر می کرد و مغز جامعه رو تشکیل داده بود و مردم هم بدون کوچکترین شکی و سوالی چشم بسته تسلیم او بودند و همین موقعیت باعث بسیاری از سوء استفاده و غارت ها در آن برهه از زمان شد. پیشرفت جامعه بشری در اروپا از زمانی آغاز شد که در آن مردم و عوام آزادی فکر پیدا کردند و گفتند که هر کس با هر سطح فهم و هر مسلک و آیین و هر موقعیت اجتماعی ایی حق دارد آنچه را که می اندیشد ، عرضه دارد ولو آنکه خیلی سطحی و کم مایه باشد(مثل حرفای من!). خوب طبعا توی این جامعه یک تضاد و برخورد فکری بوجود میاد و همین تضاد ها و اختلاف ها بین مردم و خاصه علماء(ان فی اختلاف علماء امتی رحمه) موجب حرکت و پیشرفت جامعه اروپا از خیلی از جهات شد.

با این مقدمه سراغ مساله اختلاف سطح فکری سلمان(که به گفته پیامبر از اهل بیت حساب می آمد) و ابوذر می رویم. مساله ایی که روشن و بیهی است این است که این اختلاف در مسئله وجودیت خدا نبوده ، بلکه مسئله اختلاف در سطح شناخت و برداشت شخصی از اسلام بوده و طبیعی هم هست چرا که ابوذر و سلمان هر دو انسان هستند و طبیعتا متفاوت در سطح فهم و درک مسائل معرفتی. و اختلاف میان دو جریان فکری(هر دوی اینها (سلمان و ابوذر) آغاز گر یک جریان فکری متعالی در اسلام هستند که شرحشان در این مجال نمی گنجد.) دلیلی بر رد یکی از آن دو و نیز دلیلی بر باطل و یا راستی یکی از آنان نبوده (که توضیحش رو در مقدمه عرض کردم) فقط برداشت ها متفاوت بوده. مثل اینکه ما یک تکه ابر رو توی آسمون در نظر بگیریم و هر کس یه برداشتی از شکل آن داشته باشه و در آخر هم به جان هم بیافتیم که تو هیچی نمی فهمی این کجاش شبیه یه آدمه ؟!! اون مثل یه بز می مونه که روی دو تا پاهاش ایستاده!!! در صورتی که هر دو تصور ممکنه درست باشه فقط برداشت ها متفاوته و ابر همانی هست که هست.

دوست عزیز دل آدمی به خودش قالب نمی پذیره پس برای این مساله(شناخت، اونم شناخت خدا) دنبال قالب نگردیم چون همیشه در وادی حیرت سرگردان خواهیم ماند. و اسلام هم فقط یه طرز تفکره و نه دستور زندگی که ما الان به عنوان های مختلف در رساله ها در اختیار داریم. اصلا ما از وقتی در شیعه بودن خود ماندیم که مقلد شدیم. البته تقلید فی نفسه مساله ایی حیاتی و لازم و معقوله. اما به گفته خود اسلام تقلید در مسائل عقلی و اساسی جایز نیست. فکر فکر فکر. یارو میره از مرجعش میپرسه که آقا من مثلا هندوانه بخورم یا نه؟!!!! و یا فلان مسجد برم یا نرم؟ و ... و اون یه ذره مسائلی هم که می مونه رو میره استخاره میگیره!

والسلام.


+نوشته شده در ۱۳۸٧/٧/٩ساعت۱:٥٠ ‎ق.ظتوسط شعیب صفری | نظرات ()
سوال: م.عروج

بسم الله الرحمن الرحیم

کتیبه رو می آغازیم با یه سوال که دوست عزیزم و برادرم جناب آقای م.عروج توی وبلاگ شخصی شون مطرح کرده بودند و بنده حقیر در حد توانم سعی کردم به سوالشون جواب بدم.

 

 سوال(م.عروج):

آیا خدا وجود دارد؟ اگر بله دلیل

اگر نه خیر آقا قبلا وجود داشته و اکنون وجود ندارد یا نه از اول هم وجود نداشته است. باز هم دلیل.

خواهشا برام آسمون ریسمون نبافین. اگر میاین و لطف می کنید که میاین برام نظر بزارید اما اگر نظر تخصصی ندارید همون نظر معمولی برام بزارید.
یک نکته خیلی مهم اینکه اگر استدلال هایی مثل برهان نظم، برهان علیت و یا حتی برهان تعدد انبیا میارید یک نکته مهم رو رعایت فرمایید که توی تموم این استدلال ها باید یک کم فطرت رو دخیل کرد. اگر فطرت رو در نظر نگیریم می شه بر همه اونها ایراداتی وارد کرد.دنبال دلیلی هستم که فقط و فقط عقل محض رو در نظر داشته باشه. حتی یک دلیل هم برام کافیه.
نکته مهم دیگه اینکه برام از آیات و روایات هیچ دین و مذهبی دلیل نیارین. اگر هم میارین بر مبنی عقل محض باشه ولا غیر.

 

جواب(شعیب): در باب مسئله شناخت خدا یه نکته رو باید عرض کنم اون چیزی که من کم مایه با عقل ناقص خودم دریافتم اینه که اصلا چه لزومی داره ما بیایم تو سر و کله همدیگه بزنیم که آیا خدا واقعا وجود داره یا نه! کافیه ما انسان باشیم  و درست و سعی کنیم خودمون رو اونجور که شایسته انسانیت هستش بسازیم و بشناسیم خودمونو اونوقت پی خواهیم برد که خدا در قلب تک تک انسانهاست اصلا خدا خود ماییم!!! پس خدایی رفتار کنیم و هدفمون کمال و راهمون نیکی باشه. همین. به اعتقاد من امروز دین رو برای ما سخت کردن در صورتی که اسلام دین راحتی و شاد زیستنه اما متاسفانه الان ما فقط نوحه گر و مقلد کور هستیم. دوست عزیز زیاد خودتونو درگیر اینجور مسائل نکنید و همونطور که فکر میکنید مطمئن باشید که درسته اما! مراقب باشید موقع فکر کردن چشماتونو نبندید!!! به یقین اون کسی که ما رو آفرید ---قبلا یا هر وقت دیگه- عاشق بوده! و عاشق معشوقشو خیلی دوست داره و راحت از سر خطاهاش میگذره حتی اگه گناه خیلی بزرگی باشه. پس انسان باشیم و نیک، همین کافیه که رستگار بشیم.

یه روایت خیلی عجیب که اولین بار از زبان خود دکتر شریعتی شنیدم می گفت که پیامبر(ص) فرمود که اگر ابوذر از آنچه که در دل سلمان میگذرد خبر داشت به یقین اونو می کشت و همینطور سلمان هم اگر از دل ابوذر خبر داشت !!!!!!!!!!!!

چرا؟ یعنی یا ابوذر کافر بوده ! که همه میدونن از محبوب ترین انسانها نزد رسول خدا بوده و یا اینکه سلمان... که اون هم بعیده با اون همه عشقی که سلمان فارسی نسبت به پیامبر داشت! به نظر من برداشتها متفاوته همین. هردو مسلمان اند و خیلی هم پاک و البته بهشتی اما برداشت ها فرق میکنه که قبولش و درک اونها برای دو طرف ممکن نیست و هر کدوم تصور خاص خودشون رو از خدا دارن و کسی هم نمی تونه بگه خدای من بهتره !!! این مسئله نشون میده که فاصله کفر و ایمان بخار آبی بیش نیست. حال ما میایم عقل ناقص خودمونو قاضی میکنیم که ببینیم کفر چی میگه ؟ و ایمان (اسلام ) چی میگه؟ و میبینیم همه آنچه که در عالم ،چه مسلمان و چه غیر مسلمان، پسندیده و نیکو هستش در اسلام هست و هرآنچه که ناپسند و متروده در اسلام هم ناپسند و متروده و در یک کلام میبینیم اسلام با معیارهای انسانی و فطرت آدمی سازگار تره پس این دین رو میشه به عنوان یک ایدئولوژی پذیرفت. (البته معذرت که به علت کمبود وقت مجبورم خیلی سریع از مطالب عبور کنم و فقط به اشاره ایی اکتفا کنم. انشاالله خودتون آگاهید و منظور بنده رو خواهید فهمید.) و اسلام ما هم میگه که خدایی هست.

باز هم تاکید می کنم من چیز زیادی از فلسفه نمی فهمم و ممکنه طرح یه مساله ساده بتونه تمام گفته هامو زیر سوال ببره اما من از سر دلم حرف هایی زدم و بهشون ایمان هم دارم و اگه خدایی باشه مطمئنم که اگه خطاکار باشم با شناختی که من دارم اونقدر مهربان هست که منو ببخشه و اگر هم خدایی وجود نداشته باشه که هیچی بازم ضرر نکردم و چیزی از دست ندادم!

لبخند ادامه دارد...

پ.ن: البته یه نکته رو بگم در مورد این وبلاگ اونم اینه که من خودمو مدیر این وبلاگ نمی دونم! من فقط می خوام مجری اون باشم. این وب متعلق به همه اوناییه که لطف می کنن و منو یاری میکنند و از نظرات و مطالبشونو در اختیار حقیر می ذارن.

پ.ن: نمی خوام خیلی رسمی و کتابی مسائل توی این وبلاگ مطرح بشن بلکه می خوام خیلی خودمونی و راحت و در عین حال ساده و به دور از هر گونه پیرایشی آزادانه طرح بشن که همه بتونن استفاده کنن.

+نوشته شده در ۱۳۸٧/٧/٧ساعت۱:٤۱ ‎ق.ظتوسط شعیب صفری | نظرات ()
حرف ها

حرف هایی هست برای گفتن ، که اگر گوشی نبود ، نمی گفتم. و حرف هایی هست برای نگفتن ، حرف هایی که هرگز سر به ابتذالِ گفتن فرو نمی آورند. حرف هایی شگفت و زیبا و اصیل ، همین ها! ، و سرمایة ماورایی هر کسی به اندازة حرفهای ست که برای نگفتن دارد. حرف هایی بی پا و طاقت فرسا که همچون زبانه های بی قرار آتشند ، و کلماتش هر یک انفجاری را به بند کشیده اند ، کلماتی که پاره های بودن آدمی اند ، اینان هماره در جستجوی مخاطب خویش اند ، اگر یافتند ، یافته می شود و در ضمیر وجدان او آرام می گیرند و اگر مخاطب خویش را نیافتند ، می ایستند و اگر او را بو کردند ، روح را از درون به آتش می کشند و دمادم حریق های دهشتناک عذاب بر می افروزند.

معلم شهید دکتر علی شریعتی مزینانی

+نوشته شده در ۱۳۸٧/٧/٥ساعت۱٢:٢٧ ‎ق.ظتوسط شعیب صفری | نظرات ()